ملیکا بکائی – مکزیک
یادداشت رسانهٔ همیاری:
در شمارهٔ هشتاد و هشتم رسانهٔ همیاری مورخ ۲۳ اوت ۲۰۱۹ گفتوگویی داشتیم (این گفتوگو را در اینجا بخوانید) با ملیکا بکائی، جوان جهانگردی که در ۱۹سالگی خانه و کاشانهاش را در ایران ترک کرد و برای شناخت خود، جهان پیرامونش و در کل جهان هستی، قدم در راهی پرخطر و در عین حال هیجانانگیز گذاشت؛ سفری که از قارهٔ آمریکای جنوبی آغاز شد و پس از کشف و سیاحت بیشترِ کشورهای این قاره به جزیرهٔ سالت اسپرینگ و شهر ونکوور در بریتیش کلمبیا ادامه یافت. سفر ملیکا به کانادا ختم نشد و او که حالا با داشتن ویزای کانادا میتوانست سادهتر ویزای کشورهای دیگر آمریکای جنوبی را بگیرد، به سفر در دیگر کشورهای این قاره پرداخت و نهایتاً در مکزیک ساکن شد. ملیکای جوان که حالا ۲۷ساله شده در طول این مدت سفرهای پرماجرا، دشوار و هیجانانگیزش را در قالب کتابی با عنوان «فراتر از ناپیدا» مستند کرده و از ماه ژوئیه تور معرفی کتابش را از شهر لس آنجلس در آمریکا شروع کرده و ونکوور چهارمین شهری خواهد بود که ملیکا در آنجا کتابش را معرفی خواهد کرد.
برنامهٔ معرفی این کتاب روز یکشنبه، ۲۷ ژوئیهٔ ۲۰۲۵، در دو نشست جداگانه از ساعت ۱ تا ۳ بعدازظهر و ۴ تا ۶ عصر در «خانهٔ هنر زمین» در آدرس زیر برگزار خواهد شد:
Zameen Art House
1515 Anderson St, Vancouver, BC V6H 3R5

در ادامه توجه شما را به معرفی کوتاهی از این کتاب به قلم نویسنده جلب میکنیم:
کتاب «فراتر از ناپیدا»، تنها یک زندگینامه نیست. روایتی است از دختری نوزده ساله که با هزاران پرسش و تردید، خانهاش را در تهران ترک کرد تا پاسخهایی را بیرون از مرزهایی که در آن زاده شده بود، بیابد.
وقتی نوزده ساله بودم، صدایی در درونم شنیدم. صدایی که از قونیه میآمد و میگفت: «بیا.» صدایی که میگفت باید بروم. جایی فراتر از آنچه میشناختم. نمیدانستم چرا، تنها میدانستم چارهای جز گوشدادن به آن صدا نیست. چیزی برای ازدستدادن نداشتم. اولین مقصد قونیه بود. سفری که با شوقِ دیدار آرامگاه مولانا آغاز شد. اما به جستوجویی عمیقتر از آنچه تصور میکردم انجامید. در قونیه برای اولینبار با خودم روبرو شدم. با ترسهایم، پرسشهایم و اشتیاق برای تجربهٔ زندگی. نهفقط در معنا، بلکه در عمل.
اما داستان آنجا تمام نشد. قونیه تنها آغاز بود. پس از آن، برای تجربهٔ دورهٔ دهروزهٔ سکوت به نپال رفتم. سفری که معنای «مرگ» را در ذهنم زیرورو کرد. نپال، عینکی به من هدیه داد که میتوانستم با آن، دنیا را با چشمهای جدیدی تجربه کنم. از دل همان سکوتها، صدای دیگری برخاست. صدایی که از آمریکای جنوبی میآمد.
«بیا.»
این صدا نه منطقی بود و نه برنامهریزیشده. اما میدانستم راهی جز گوشدادن به آن ندارم. بار سفر بستم و بیآنکه کسی را بشناسم، برای سه ماه کار داوطلبانه راهی اکوادور شدم. سفری که تصور میکردم تنها چند ماه طول بکشد، به سالها سفر و زندگی با مردم در سراسر آمریکای لاتین تبدیل شد. از اکوادور به کلمبیا، بولیوی، پرو، شیلی، آرژانتین، اروگوئه و برزیل سفر کردم. از برزیل به کانادا، جمهوری دومینیکن، هائیتی، پاناما، کاستاریکا و نیکاراگوئه رفتم. یک سال در گواتمالا زندگی کردم، و سپس به مکزیک رسیدم. در هر کشور، هر روستا و هر خانه، بخشی از خودم را یافتم.
در طول این سفر چندساله، نهفقط جغرافیا، بلکه نگاه من به زندگی نیز تغییر کرد. آموختم که آزادی، لزوماً در مقصد نیست. بلکه در حرکت است. در گامنهادن، در گوشدادن به صدای درون و در راستای آن قدمبرداشتن، حتی هنگامی که هیچکس متوجه مسیرت نمیشود. «فراتر از ناپیدا» دقیقاً همین است؛ شجاعت زیستن بیرون از چارچوبها، حتی وقتی همهچیز نامطمئن و سخت است.
بخشهایی از این کتاب در کلبههای چوبی گواتمالا نوشته شده، بخشهایی در اتوبوسهای شبانهٔ آمریکای جنوبی و بخشهایی در سواحل مکزیک. در تمام این مسیر، نوشتن برای من یک ضرورت بود. یک راه نجات. راهی برای معنادادن به آنچه تجربه میکردم؛ برای اتصال دوباره با ریشههایم؛ برای روایت چیزی که اغلب در سفرهای ظاهری گم میشود: سفر درونی.
در این مسیر با انواع تبعیضها، نابرابریها، ترسها و رنجها روبرو شدم. سفرکردن با پاسپورت ایرانی، زنبودن در فضاهایی ناآشنا، نداشتن امنیت مالی، همه و همه بخشی از واقعیت زندگی من بود. اما در دل همین دشواریها بود که معنای عمیقتری از واژههایی مثل: «خانه، خانواده، رهایی، امنیت، اعتماد و تحول» را پیدا کردم.

کتاب «فراتر از ناپیدا» در چهار بخش نوشته شده که هر بخش، یکی از مراحل این دگرگونی را بازتاب میدهد. این ساختار، مسیر رشد شخصی من را نشان میدهد. از ندانستن تا گمشدگی. تا رهایی، پذیرش و در نهایت، درخشش. برای من، این کتاب همچون مسیری بود برای تبدیلشدن از کربن به الماس. فرآیندی دشوار، دردناک اما بینهایت ارزشمند.
برای همین، این کتاب نهفقط برای آنهاییست که سفر را دوست دارند، بلکه برای آنهاییست که پیِ پرسشهای بزرگتریاند. پرسشهایی دربارهٔ ریشهها، هویت، وطن، عشق، تنهایی و جسارت بیرونآمدن از آنچه به ما آموختهاند.
در نهایت این کتاب بخشی از زندگی من است. بخشی که نوشتنش برایم آسان نبود، اما ضروری بود. میخواستم صدای خودم را ثبت کنم، پیش از آنکه فراموش شود. میخواستم سندی باشد از انتخابهایم، از زیستی متفاوت، در جهانی که اغلب از ما میخواهد شبیه به هم باشیم.
امیدوارم این روایت بتواند الهامبخش کسانی باشد که در آستانهٔ یک تصمیم، یک سفر یا یک تغییر ایستادهاند. نه برای تقلید، بلکه برای شهامتبخشیدن به آن ندای درونی که ما را به مسیرهای ناشناخته میکشاند.
همان صدایی که روزی به من گفت: «بیا.»
سلام لطفا بفرمایید چطوری این کتاب رو می تونم از ایران تهیه کنم. ممنون